زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

دلنوشته های تنهایی های من

گربه مظلوم با صفا با وفا رفت

امیلی aanniii
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد دلنوشته های تنهایی های من

گربه مظلوم با صفا با وفا رفت

گربه مهربان خوب مظلوم معصوم با وفا داخا خانم (دُخی) که عشق به من می داد گربه با نجابتی که با مرام با معرفت بود رفت به رحمت خدا چهار سال بود در خانه ما بود خانه ما متولد شده بود خاطرات زیبایی با داخا داشتیم داخائو ناز چرا رفتی چرا من بیقرارم اصلا باورم نمیشه نیست خیلی گریه کردم اشک در چشمانم جمع شده نمی توانم بنویسم خواهر عزیزم هم خیلی گریه کرد داخا دوست مهربان ما بود گربه با صفا به من درس صبر شکوه استقلال قدرت داد که با ارامش صبر بدون آه ناله رفت کسی هم توقع نداشت خدایا به امید تو نه به امید خلق خدایا افراد بد نیت های بد دور کن شهریار می گه طبیب بی مروت کی به دامان فقیر آید که کسی در بند درمان نیست درد بی نوایان را به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را لعنت به تو ای روزگار چشم نداشتی ببینی خوشی خنده شادی با این گربه باصفا با وفا مظلوم مهربان 😢😢😢😢😢🌹


برچسب‌ها: گربه , گربه داخائو , گربه باصفا , گربه مظلوم

تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۴۰۴ | 18:40 | نویسنده : امیلی aanniii |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.