ماده the substance اینجا جذاب ترین فیلم است بازی فوق العاده بازیگر محبوبم دمی مور بازی قابل قبول مارگارت کوالی بازی اغراق امیز کمی کمدی دنیس کوائید که تمسخر تهیه کننده های سینمای الان است که با ارجاعات به فیلم شاهکارهای زمانه خودش مانند بدل ها seconds اینجا با بازی راک هودسن همینطور فیلمبرداری درخشانن توانسته توجه زیادی را به خود جلب کند
فیلم، ارجاعی مستقیم است به یکی از مشهورترین افکتهای تاریخ سینمای وحشت در اسکنرها (Scanners). دگردیسیِ ناموفق سو در پردهی سوم ماده که به تولد هیولایی به نام مانستروالیزاسو (!) منتج میشود، به ساختهی تحسینشده و محبوب سال ۱۹۸۶ کراننبرگ یعنی مگس (The Fly) ارجاع دارد.
وحشت بدنی، متمرکز است روی ترس، عدم اطمینان، نگرانی و کاوش بشر دربارهی یکی از بزرگترین ناشناختههای جهان؛ درونِ خودش
در آن اثر، یک دستگاه تلپورت که طی فرایند کاریاش، ظاهرا «نسخهای قدرتمندتر و خالصتر» از آدم میسازد، نهایتا، هیولایی کریه پدید میآورد که تلفیقی است از دو جانور مستقل (فارژا، ادای دیناش به این فیلم را پیشتر و در قالب مگسی که در صحنهی رستوران داخل لیوان نوشیدنی هاروی (دنیس کواید) میافتد، برجستهتر هم میکند). ورود مورمورکنندهی سوزن به نخاع در ماده هم، مشابه ایدهی پورتهای بیولوژیکی دستگاههای بازی در اگزیستنز (Existenz) کراننبرگ است.
علاوه بر این، ماده، نوعی قصهی پریان (Fairy Tale) هجوآمیز است دربارهی صنعت سرگرمی آمریکا و بهرهکشیِ ابزاری هالیوود از فیزیک و ظاهر زنان. اگرچه الیزابت پیشتر ستارهی بزرگی در سینمای آمریکا بوده است، امروز برنامهای صبحگاهی را اجرا میکند. سو هم در مرزهای قاب شیشهای تلویزیون است هیچیک از این دو، مشغول خلق هنر نیستند؛ بلکه برای تولید محتوایی مصرفی، به ساز صاحبان منابع میرقصند. این ویژگی، آدم را به یاد فیلم بزرگِ دیگر کراننبرگ یعنی ویدئودروم (Videodrome) میاندازد
ویدئودروم، دربارهی برنامهای تلویزیونی است که برای سرگرم کردن بینندگان، از خشونت واقعی بهره میکشد. محتوایی که روی آنتن میرود، ابزاری است برای کنترل اذهان مردم. در این جهان دستوپیایی -که به واقعیت امروز ما بیشباهت نیست- دنیای مجازیِ داخل قاب تلویزیون، قرار است بهزودی جای جهان فیزیکال را بگیرد و «توهمات، نوع والاتری از واقعیتاند.» نمای آیکونیکِ بسته از لبهای نیکی (دبی هری)، به عنوان نمایندهی قدرت اغواگرانهی محتوای ساختگیِ رسانه، در ماده بازسازی میشود.
تصویر دفرمهی روی دستگیرهی در، بیانی بصری میسازد برای نفرتی که الیزابت از ظاهر خودش دارد.
به سکانس درخشان آماده شدن او برای حضور سر قرار. با طرفدار مرد عاشق پاک سکانسی که الیزابت را در رهایی وسواس فکریِ مقایسهی خودش با سو، در ارایش میک اپ آئینه اعصاب او را برای نخستین بار، در لبهی پرتگاه میگذارد (دمی مور برای نمایش این آشوب درونی، نمایشی خیرهکننده دارد). جملهای معنادار میگوید؛ «به سو احتیاج دارم چون از خودم متنفرم.» سو، محصول نفرت الیزابت از خودش است. الیزابت، ترجیح میدهد اصلا گذشتهای نداشتهباشد که بخواهد بهش حسادت کند و در مقایسهای دائمی با شکوه خیرهکنندهی آن، تحقیر شود (به شکل مشابه، به قتل رسیدن وحشیانهی الیزابتِ فرتوت به دست سو را میتوان تلاش شخصیت برای انکار آیندهی محتوماش دید)؛ اما این خوانش، با نگاه استعاری متن به رابطهی الیزابت و سو (تاثیر بیملاحظگیِ سو روی وضعیت الیزابت)، تناسبی ندارد.
بدلها، اینجا روایتگر ماجرای زندگیِ آرتور همیلتون (جان رندالف)، مدیر بانک است که به رغم موفقیت حرفهای، از زندگی سردش رضایتی ندارد. او روزی نشانیِ مجهولی را از شخصی ناشناس دریافت میکند و نهایتا، تصمیم میگیرد که به این آدرس سر بزند. مکان مرموز، ساختمان شرکتی است با کسبوکاری عجیب؛ آنها، مرگ مشتریانشان را جعل میکنند و پس از انجام چند عمل جراحی پیچیده، بهشان ظاهر، هویت و زندگیِ تازهای میبخشند! آرتور، در بدنی جوانتر، جذابتر و زیباتر، با نام تونی ویلسون (راک هادسون) و با هویت هنرمندی برجسته، تولدی دوباره مییابد.
آرتور در قامت تونی، موفق میشود همان زندگیِ رویایی را که آرزوش را داشته است، تجربه کند؛ او میتواند علاقهی همیشگیاش به هنر را به عنوان حرفهی اصلی پی بگیرد، به جای روزمرگیِ خستهکننده با همسرش، معشوقهای جوان و پرشور داشته باشد، بخواند و برقصد و از بندِ محدودیتهای زندگی محافظهکارانهاش برهد و تجاربی را از سر بگذراند که پیشتر معذب میکردندش. در میانهی این «سرخوشی»، او با حضار یک مهمانی، دربارهی تجربهی تغییر هویتاش آزادانه حرف میزند و با این کار، «یکی از قوانین شرکت را زیرِ پا میگذارد.» بابت همین، هشداری را دریافت میکند. بعدتر میفهمد که معشوقهاش هم در استخدام شرکت است و مامور نظارت بر کار او.
فیلم «بدلها» به کارگردانی جان فرانکنهایمر
تونی که از زندگیاش وحشتزده شده است، کاری را انجام میدهد که قاعدتا باید نامعقول باشد؛ به همان خانهای بازمیگردد که از روزمرگیاش گریخته بود و با همسر سابقاش امیلی (فرانسیس رید) دیدار میکند. پس از این دیدار غمانگیز، شخصیت که از زندگی دوماش هم ناراضی به نظر میرسد، از نمایندگان شرکت میخواهد که هویتی دوباره به او ببخشند! اصرار تونی به انجام شدن عمل به هر قیمتی، باعث میشود که شرکت تصمیم بگیرد برای خلاصی از شر مشتری دردسرسازش، او را به قتل برساند. طی پایانبندی تاریک و هولناک فیلم، آرتور/تونی میمیرد؛ در حالی که رویای زندگی رضایتبخش، همچنان در سرش زنده است.
تناظر بدلها و ماده، واضح به نظر میرسد. ایدههایی داریم که عینا تکرار میشوند؛ تغییر هویت به نسخهای جذابتر به کمک برنامهی پنهان یک شرکت مرموز، لذتی موقت و زودگذر از زندگی رویایی، زیرِ پا گذاشتن قوانین شرکت در میانهی سرخوشیِ حاصل از این زیست تازه، مواجهه با وجوه تاریک هویت جدید، افزایش نارضایتی و تلاش برای تکرار عمل که به فاجعه و نابودی نهایی منتج میشود.
اما بدلها، ایدهی جالب دیگری هم دارد که در بحث ماده، بسیار به کار میآید. «شرکت»، سالن انتظاری دارد که مشتریان، تا فرارسیدن موعد جراحیشان، در آن وقت میکُشند. در پایان فیلم میفهمیم که حاضران این سالن، در انتظار دومین یا چندمین عمل جراحیشاناند! به بیان دیگر، تغییر هویت، هیچیک از مشتریان را حقیقتا راضی نکرده است؛ اما آنها، همچنان بر تبدیل شدن به نسخههایی بهتر از خودشان، اصرار دارند! این ایده، یکی از دستمایههای تماتیک اصلیِ ماده است.
https://www.zoomg.ir/movie-tv-show-review/401590-the-substance-movie-review/
برچسبها: ماده , the substance , بدل ها , seconds

